تبليغاتX
سه نقطه ...



  بسم ا...

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند ...

خون سرورمان دوباره به ماهو ی مقدسه و طینت مطهره ی خود روشنگری نمود چراکه خون جدما آبگینه ای است  برای روشن گری؛

دیروز مکر یزید و امروز خدئه ی یزیدیان را چون شفق پید ا و روشن نمود . 

حضرت حسین ، دیروز هم درکاخ معاویه عده ای شما و پدر بزرگوارتان را عموزاده  می دانستند و امیه را هم خون شما ، اما همانان دست به شمشیر از رو واز پشت واقعه ای رارقم زدند که به حقیقت  دستان عباست  امروز اگر ماکوفی گری را رویه نماییم  دیر نخواهد بود که حرمت شکنان روز واقعه  تهران به مرقد مطهر کربلایت حمله کنند و دوباره ...

به جلال کربلایت  اینان که دیگر مکرشان وهد ف و دغدغه ی شان برما معلوم شده که از اول دندان تیزکرده بودند تا اصل ولایت شما را به آتش کشند و خاکسترش را به باد سپارند، این منافقان را چه به ایران ورای وانتخابات و...

شاید تا شب عاشورای امسال هم به نگاه برادران فریب خورده یا جاهلان سست ایمان نگاهشان می کردم و ته دل دوست دارشان و همیشه خواستار هدایتشان ، اما از ظهر عاشورا جد ما دوباره روشنگری نمودند ونمایاندند که عداوت  ایشان با شخص محمد ابن عبدالله بوده است و دین او ، اینان از اسلام بری هستد ودر دلهاشان کینه های صفینی دارند ، دیروز در تفدیده صحرا ی کربلا سرخ پوشیدند و جسارت به کاروان آسمان کردند و امروزپشت نقاب های سبز نکبت وار رخ های سیاه شان را پنها ن نموده اند  ومقابل دین و حکومت حسینی ایستاده و قصد جانش کردند ...

اما کوردلان حرمت شکن بازهم کورخوانده اند ...

دیگر ما برنمی تابیم ...

دیگر کربلا بیابانی خشک ودور از حق وحقانیت نیست... 

ولایت ما به لطف آخرین فرزند خلف فاطمه ی زهرا آبادآباد است و بی ولی شناس نیست ، ما نتنها کوفیان سست و خام و خموش  نیستیم که غیورانی هستیم که دودمان شامیان را به آتش خواهیم کشید .

ماجرا ی امروز متفاوت است هر کسی درهر سطح و اندازه با ولایت در بیفتد والله تا آخرین قطره ی خونمان مقابلش می ایستیم

لبیک یا حسین مظلوم- یا جدا    

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:41  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



 

 

 

بسم الله

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یکباره بر جریده ی رحمت قلم زنند

 

غیراز نگاه به رحمت حضرت عشق (ع) چه داریم ؟...

متن کامل ۱۲ بند محتشم کاشانی رحمت الله در ادامه ی مطلب درج شده ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 13:27  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



بسم الله

نوشته های زیر روبدون کم وکاست ازوب ققنوس نوشته ی حسین حق پناه عزیز براتون تواینجا کپی کردم به دوعلت :

1 - توکل دنیا هیچ نعمتی بزرگتر ازبرادرام ندارم

2-حرف های حسین روکاملا قبول دارم بی عیب ونقص

حسین حق پناه :

این روزها به"برادر" و "برادری" فکر می کنم. به معنی شان و این که چه تفاوتی با "دوستی" دارند.

آن چه در پی میخوانید و ادامه دارد، مکتوب شده ی همان تراوشات ذهنی است با عنوان "مانیفست برادری"...

برادر، دلش پیش توست حتی اگر خودش کنارت نباشد.

برادر، نه فقط همراه خوشی ها که همدم غم  و غصه هایت نیز هست.

برادر، هیچ وقت منّتی  سرت نمی گذارد. چه در کار، چه در رفاقت، چه در هدیه دادن و قرض گرفتن ...

جیب تو و برادرت یکی است. دلتان نیز . حتی اگر کار و زندگیتان، سلیقه و دوستانتان متقاوت  باشد، دلتان یکی است ...

دو برادر نگاه های همدیگر را می خوانند؛ منظور همدیگر را می فهمند! راز همدیگر را نگه می دارند. دو برادر منّتی بر سر هم نمی گذارند. دو برادر همدیگر را ... می بخشند.

...

دو دوست به شوخی و جدی بارها به هم می گویند ((دوستت دارم)) اما دو برادر شاید هیچ وقت به هم نگویند ((دوستت دارم))

ابراز علاقه ي دو برادر در فداکاریشان، در بی تعارفیشان، در معرفت بدون منّتشان، در بخشش و فروتنیشان و در یک کلام در برادریشان متجلی است...

به زبان خودمانی دو برادر با هم رفیقند. مگر نه اینکه "رفیق باید برادر باشد"... و مگر نه اینکه رفیقی که برادر نباشد، رفیق نیست؟!

:خدابرادراموازم نگیره وبه شما هم عطا کنه ایشالله /یاعلی/

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:43  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



به مناسبت تولدم چند برداشت کلی از ۴ و۵ آذر یادداشت میکنم...

۴آذر 

۱.از صبح میخواستم ۲ نفر از رفقامو که یکیشونو اندازه همه دنیا دوست دارم با هم آشتی بدم... 

۲.بالاخره ظهر در ضیافت ناهار من آنها با هم آشتی کردند...

۳.یک ساعت خیلی قشنگ از یک رفیق مهربون و یک دیوان حافظ از یک رفیق با حال هدیه گرفتم...

۴.نمایشگاه بسیج بعد از ظهر با حضور دکتر حداد افتتاح  شد...

۵.با خوشحالی به خانه آمدم...

۶.همه خانواده برایم کف زدند...

۷.بعد از شام سریع خوابیدم...

۵آذر

۱.صبح خیلی از رفقا تبریک گویان به سراغم آمدند...

۲.خیلی ها منتظر ناهار بودند...

۳.خیلی از دانش آموزان شیرینی میخواستند...

۴.شام ۵+۱ افتاد هفته آینده...

۵.یک اتفاق ناراحت کننده هم افتاد...

۶.برای یکی از رفقای عزیزم...

۷.قیافه ام را مثل همیشه که اتفاقی می افتد تابلو کرد...

۸.خیلی ناراحت بودم وسریع به خانه برگشتم...

۹.تا اینکه با خودش صحبت کردم و گفت خیلی مهم نسیت فقط دعا کن...

۱۰ خدا کند مهم نباشد...

۱۱.دعا کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:5  توسط محسن سخن سنج  | 



به بهارسلام ده که اگر از تو برنجد

      رنج او سرمای پاییزی به همراهش رسد

فریادهای سرد سرد زمستانی به دنبالش بیاید

 ازهمه بد ترتباهی های دوران و گذشت عمر رادرپی بیارد او

او که نامرد است٬ او دیگربهاری نیست٬ او گو یاشده اندیشه اش سرما

سرش سرد و نگاهش بی فروغ و آسمانش ابی زیبا

ولی نه ...

ولی او هرچه باشد اوبهار اسطوره ی اسطوره ها باشد

شگوه آفرینش معنی روح حیا ولطف وزیبایی است

شیوه اش طنازی وعاشق کشی باشد

اگراو دلربایی را نفرمایید

که دیگر ماه وش سیم آفرین زیباترین های جهان رامسخ ننمایید

اگر او دلربایی را نفرماید

 که خندد برتنش هر بی سرو پایی

دگر ارزش ندارد او دگرقدری نماندبربلندی وسر افراز یش

شگوهش در بلندی و غرور و بنده بنوازی است ...

      شگوهش را تعبد و اجب است و مهربانی های او رامنتی برما ...

وحالا حرف مادر رابه گوش آرم که می فرمود :

سلام توبه اوسرمایه باشد راه سختت را والا نزد او مارانیازی نیست ... 

اوکامل تر از باران و او آرامش امروز و او سرمایه ی فردا

و او تنها امید زیستن باشد...

 

با این که نظرم درباره ی شعر نواصلا خوش نیست اما نمی دونم چرا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:10  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



امشب ساعت ۲۲:۲۵ راه می افتیم...

.

.

.

مشهد...

.

.

.

نمیدونم گریه رو چه جوری در نوشته میشه نشون داد...

یا امام رضا(ع)

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 19:18  توسط محسن سخن سنج  | 



           وشعرآنجایی که آدمی ازوسعت کلام عقل ونطق معمول خسته می شود وبه زبان دل سخن می گوید وچه بلند است پهنه ی سخن دل وچه دل برانه بردل افراد خود راجامی کند و به قول قد ما لاجرم بردل نشیند...

ازتلفیق کهنه ونو.مدرن وکلاسیک تو همه چیزخیلی حال می کنم مخصوصا ادبیات ، :

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد

حواکه لب گشودعسل اختراع شد

درچشم های خسته ی مردی نگاه کرد

لبخند زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید وآه دلش رفت و رفت و رفت

تاهاله ای به دور زحل اختراع شد

حوابلوچ بود ولی در خلیج فارس،

رقصید و درحجازهبل اختراع شد

آدم نشسته بود ولی واژه ای نداشت

نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم وسعی کرد کمی منضبط شود

مفعول فاعلات و فعل اختراع شد 

 شعر از حامد عسگری. امید وارم شماهم مثل من بااین شعرزنده شده باشید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:49  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



به نام یکتای دوست داشتنی

تقدیم به ۵+۱=؟

.......................................................................

این حنجره این باغ صدارانفرشید

این پنجره این خاطره هارانفروشید

درشهر شماباری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی مارانفروشید

سرمایه ی دل نیست بجز اشک وبجز آه

پس دست کم این آب وهوارانفروشید

...................................................

تودشت ها ی داغ وآسمونی جیرفت ۵نفری باهم عهدبستیم ...   دعامون کنیدسرعهدمون بمونیم

....................................................................................................................................

-راستی اون (به علاوه ی ۱ )هم جریانش اینه که ۳ نفربه خاطر من از حضوردر دشت آسمانی محروم بودندیکی از دوستی ویکی ازنفرت ولی هرسه تاشون روخیلی خیلی دعاکردم... ۱+۱=۳تعجب نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:15  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  | 



حالا ماه دوم دومین سال حضورم در دانشگاه هم رو به پایان است...

خیلی اتفاقات عجیب و غریب می بینم و به روی خودم هم نمی آورم... چون اگر بیاورم هم راه به جایی نمی برد...

البته من به عنوان یک مردم شناس(مثلا) هیچ علاقه ای به دیدن این اتفاقات خصوصا در دانشگاه ندارم...

دانش آموزی انصافا چیز دیگه ای بود...

چشم های تیز بین استاد حداد  فریاد های استاد توجهی  کانت دکارت و دیگر دوستان استاد یقینی  بشین پاشو های استاد امینیان و هزار و یک چیز دیگر مدرسه به کل دانشگاه می ارزید...

و من الان تنها چیزی که در دانشگاه به عنوان یک مردم شناس (مثلا) میبینم این است که آنجا خیلی ها خودشان نیستند...

و من هم چنان سعی می کنم خودم باشم... 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:51  توسط محسن سخن سنج  | 



 

       ۵ + ۱=؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:28  توسط سید یزدان احمدی ملک آبادی  |